خرید بک لینک
مرد روزهای ابریچه کنم؟چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او، من، شما مثل قدیم نیستیم؟ چه چیزی در قدیم هست که به دنبال آن هستیم؟ احتمالاً نسخه‌ی قوی‌تری از خودمان؟ یا بهتر؟ولی مگر قدیم پشت سر نیست؟ آدم بچه است، نوجوان می‌شود، جوان، میان‌سال، پیر و پیرتر، و در نهایت می‌میرد. چرا کسی باید شکلِ کودکی یا نوجوانی‌اش باشد؟ چرا آدم‌ها می‌پرسند: چرا دیگر آن شکلی نیستی؟ آن شکلی نمی‌نویسی؟آن شکل، تبدیل شده به گوشت و پوست و استخوانی دیگر که اکنون می‌بینی. من را می‌بینی؟ صدایم، موهایم و... ما اکنون هیچ‌کدام از سلول‌ه

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:25

مرد روزهای ابریشب می‌دانم گاهی شب‌ها را تنها می‌شوی. هرچه هم از خودت و دنیای ساخته‌ات راضی باشی، بازهم شب‌ها را خاصیتی هست. می‌آید؛ به دام می‌اندازد و می‌بَرَد. اسیر حس و حالی می‌شوی که خوشحال نیستند؛ غم دارند با خودشان. اما آدم دلش نمی‌خواهد رهایش کند. می‌خواهد این حالت با دوامِ شب، ادامه یابد. نگو نه! من که می‌دانم. من که می‌دانم آنچه گذشته، شب حمله می‌کند. من که از زیر و بم جنگ‌های دل باخبرم، پس انکار این حس را نمی‌پذیرم. شب دنبال بهانه‌ست؛ با خلوتی یورش را آغاز می‌کند. به بهانه صدایی آشنا از

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:25

مرد روزهای ابریاستمرار و اعتبار اعتبار یک ارتباط به آدم‌های آن است، هر چیز اضافه دیگری مرا دور می‌کند، حوصله هم ندارم. دیگر آنقدر جوان نیستم که اضافات خسته‌ام نکند. هیجانی برای دورهمی‌ها، برای مهمانی، برای به‌ زور معاشرت کردن، برای دیدن فیلم‌های مضحک ندارم. کتاب‌های چرند و پرندِ شعر نویی، میزگردهای بی‌معنی، تحلیل‌های آبکی، تازه این‌ها فاخرترین اضافات هستند، الباقی شاید ارزش نام بردن هم ندارند. اعتبار رابطه به آدم‌هایی است که آن را ساخته‌اند؛ به لحظه‌هایی که جمع می‌شوند و کنار هم می‌نشینند و قاب

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:25

مرد روزهای ابرییک صبر برایمان مانده غم بزرگم را به چیزی تبدیل نکرده‌ام؛ همان‌طور دست‌نخورده و منجمد، گوشه‌ی قلبم نگهش داشته‌ام. گاهی سرمایی که از غشای نازکش به دیواره‌ی قلبم نفوذ می‌کند، یادم می‌آورد که هست. هستیِ بی‌شکل و شمایلش مثل یک توده‌ی سلولیِ آماده‌ی تکثیر است که گاهی بی‌اختیار سنگین و گاهی هوشیارانه سبک می‌شود.شاید باید آن را به کار بزرگی تبدیل کنم یا حتی به کاری کوچک. می‌توانستم آن را به کسی ببخشم. اگر در باغچه کاشته بودمش، حتماً درخت تنومندی می‌شد. می‌توانستم آن را به باد بدهم؛ مثل بس

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:25

مرد روزهای ابریمیان قل قل کِتریدردی درون ماست، چای دم می‌کنیم، قهوه را با دقت درست می‌کنیم، پُک محکمی می‌زنیم.میان همین چای‌ها و قهوه‌ها رشد می‌کنیم.دیگر باید فراموش کنیم چیز تازه را، سمت تازه را، سمتِ خوبِ عمیق را. فصل، فصلِ فراموشی است، نه چیز تازه. شاید روزی دیگر به یاد آوردیم؛ بسیار زیباتر و دل‌انگیزتر. زیبایی‌های فراموش‌شده زیباتر است.هرکس برای خودش یکی دو کوچه و خیابان دارد. شاید روزی به یاد آوردیم کوچه و خیابانمان را. درهایی بود که همیشه بسته بودند؛ شاید روزی باز کردیم آن‌ها را.کِتری پا ب

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:25

مرد روزهای ابریاز من بگذر، نمی‌توانماین ناباورانه‌ها، خلاصه‌ی سال‌هایی که گذشت بود؛ با طیف وسیعی از «از دست دادن‌ها»، از قهر و سفر تا مرگ و جدایی؛ از ذره‌ذره‌ذره از کف دادن تا به‌یک‌باره خالی شدن از داشتن و حضور.فکر می‌کردم دیگر هفت‌خوانش را رفته‌ایم. چند خوان دارد این سیاهی‌ها؟ ولی دیدم باز هم انواع دیگری از «از دست‌دادن» هست و هر روزی که به عمرت اضافه می‌شود، همان‌قدر سخت‌تر و بی‌حرف‌تر و بی‌صداتر از دست می‌دهی.تجربه‌های سنگین به ما پاداش می‌دهند که آرام گریه کنیم. نمی‌دانم چه بگویم؛ گاهی کلما

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:25

مرد روزهای ابریحرفی هم مانده'>مانده مگر؟حقی'>مگر؟حقی هم مانده مگر؟گاهی با خود فکر می‌کنم شاید اندوهِ این روزها از آنچه از دست داده‌ایم نباشد، از آن چیزی باشد که هرگز فرصت زیستن آن را پیدا نکردیم. از زندگی‌هایی که می‌توانستند باشند و نشدند، از راه‌هایی که می‌توانستند ادامه پیدا کنند و به بن‌بست رسیدند. اگر چه ما زندگی را انتخاب کردیم ولی جبر زندگی بر ما اتفاق مهلکی بود. اتفاق افتاد، ما به دنیا آمدیم، راه رفتیم، حرف زدیم، یاد گرفتیم، عشق را تجربه کردیم و بارها به چشم مرگ را دیدیم. یاد گرفتیم آرام گریه کنیم، بی صد

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:25

مرد روزهای ابریفسیل پذیرفته‌ام که دوران من تمام شده و دیگر فسیل شده‌ام؛ در افکار تاریخ‌گذشته، در میان انتظارها و مرزها.قسمتی از وجودم منتظر است؛ منتظر آن رویاها، و قسمت دیگر وجودم می‌خواهد زندگی معمولی خودش را داشته باشد، طوری که همین هم از کف نرود. ولی آن قسمتِ منتظر، مدام جلو می‌آید و نظم زندگی را بر هم می‌زند. لحظه‌ای انگار مرز توانستن و نتوانستن گم می‌شود؛ مرز شدن و نشدن، مرز جبر و اختیار، نتوانستنی که آدم بارها سنگینی‌اش را روی هستی‌اش احساس کرده است.از اینکه پیوسته یادم برود روی کدام اتفاق

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:25

مرد روزهای ابریدر وهم زمان خویش گاهی آدم گمان می‌کند زندگی از بیرون در جریان است؛ خیابان‌ها، ساعت‌ها، فصل‌ها و آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. اما آنچه سرنوشت انسان را دگرگون می‌کند، در سکوتی رخ می‌دهد که هیچ‌کس آن را نمی‌بیند. از جایی به بعد، انسان دیگر در زمان زندگی نمی‌کند؛ در لایه‌هایی از خاطره، حسرت، امید و وهم زندگی می‌کند و هر روز، بی‌آنکه بداند، فاصله‌ای میان آنچه هست و آنچه روزی بوده، بیشتر می‌شود. به عبارتی هر کسی در وهم زمان خودش زندگی می‌کندگاهی آدم خیال می‌کند همان کسی است که سال‌ها پیش

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:25

مرد روزهای ابریاسمش چیست ؟ جوانی که میگویند چه شکلی است؟ کدامتان جوانی کرده اید ؟ کودکی چطور ؟ انگار اصلاً جوان نبوده‌ایم کودک نبوده ایم هرگز؛ خوشحالی چیست؟ در انتظار روزهایی در تقویم است ؟ تبدیل شدن به روزهای تقویم است ؟ به اتفاقات؟به نام‌ها؟ به همین که داریم شکر؟ اگر نه همین هم نخواهیم داشت ؟چرا در شادترین لحظه‌ها، بغضی بیخ گلویمان را سفت گرفته؟ بغض جوانی از دست رفته است؟یا بغض جوانهای از دست رفته است؟ آیا کسی یا کسانی از شما تابه‌حال آن لحظات خوبی را تجربه کرده‌ که آغشته به زهر هیچ مصیبتی نبا

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:25

صفحه بندی